Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

راز موفقیت مردی که به فکر مشارکت با توماس ادیسون بود

راز موفقیت مردی که به فکر مشارکت با توماس ادیسون بود

در این مطلب داستان مردی به نام ادوین.سی بارنز را برایتان نقل میکنیم که فقط به فکر مشارکت با توماس ادیسون بود و راز بزرگ را کشف کرد و به ثروتی کلان دست یافت

رازهای رسیدن به موفقیت و ثروت به همه کسانی که خواهان آن هستند، به طور مساوی خدمت می کنند.تحصیلات ربطی به آن ندارد.توماس ادیسون مردی است که به خوبی راز را کشف کرد و به قدری هوشمندانه از آن بهره گرفت که به مخترع برجسته ی دنیا بدل شد ، گرچه فقط سه ماه به مدرسه رفته بود.این راز به شریک تجاری آقای ادیسون یعنی ادوین.سی بارنز نیز منتقل شد.او به قدری موثر از آن بهره گرفت که  ثروتی کلان به هم زد گرچه در آن موقع درآمد او فقط سالی دوازده میلیون دلار بود ولی او درحالی که هنوز جوان بود از فعالیت کناره گرفت.داستان زندگی آقای بارنز باید شما را قانع کند که ثروت خارج از دسترس شما نیست و شما هنوز هم می توانید آن کسی باشید که دوست دارید باشید و پول ، شهرت ، اعتبار ، و خوشبختی را همه ی کسانی می توانند داشته باشند که آماده و مصمم هستند این نعمات را به دست بیاورند.

آنچه که سبب موفقیت آقای بارنز شد قدرت فکر او بود.به راستی که " افکار سازنده شرایط هستند " و آن هم شرایطی قدرتمند ، اگر با هدف ، پشتکار و اشتیاقی سوزان برای تبدیل آن ها به ثروت زیاد یا اهداف مادی دیگر توام باشند.ادوین سی.بارنز کشف کرد که چقدر این موضوع واقعیت دارد که مردم به واقع می اندیشند و ثروتمند می شوند.کشف او در یک نوبت حادث نشد، بلکه به تدریج رخ داد و آن هم با اشتیاق سوزان شروع شد که شریک بازرگانی توماس ادیسون بزرگ شود.یکی از ویژگی های اصلی اشتیاق بارنز ، روشنی هدفش بود.او می خواست با ادیسون کار کند ، نه برای او.دقت کنید که او چگونه تلاش کرد خواسته اش را به واقعیت تبدیل کند.بدین ترتیب، درک بهتری از سیزده اصولی که به ثروتی کلان منجر می شود،دریافت می کنید.

وقتی که این خواسته ، یا تکانه ی فکر ، به ذهن ادوین سی بارنز خطور کرد ، در موقعیتی نبود که طبق آن عمل کند.دو مشکل بر سر راه آقای بارنز وجود داشت.او آقای ادیسون را نمی شناخت، و آنقدر هم پول نداشت که کرایه قطار تا ارنج نیوجرسی را بدهد.همین مشکلات کافی بود تا عده ی کثیری را از انجام هر نوع تلاشی برای اجرای خواسته ی خود منصرف کند.ولی خواسته ی او خواسته ای معمولی نبود.او به قدری مصمم بود راهی برای تحقق خواسته اش پیدا کند که عاقبت تصمیم گرفت، به جای تسلیم شدن ، با قطار باری به ارنج شرقی برود.او خود را به لابراتوار ادیسون معرفی و اعلام کرد که می خواهد با مخترع کار کند.سال ها بعد ادیسون درباره اولین دیدارشان گفت : " او جلوی من ایستاد.دوره گردی معمولی به نظر می رسید، ولی حالتی در چهره اش بود که به من حالی کرد مصمم است تا چیزی را که به دنبالش آمده است به دست بیاورد.من به علت سال ها تجربه ی بودن با آدمها،یاد گرفته بودم اگر فردی براستی طالب چیزی است،و برای رسیدن به آن حاضر است کل آینده اش را به خطر بیاندازد،به طور قطع پیروز می شود.فرصتی را که خواست به او دادم ،چون دیدم عزمش را جزم کرده است تا موفق شود.رویدادهای بعدی ثابت کرد اشتباه نکرده بودم "

تازه چیزی که بارنز در آن جلسه به آقای ادیسون گفت به مراتب کم اهمیت تر از آن موضوعی بود که در ذهن داشت.خود ادیسون این را گفت.ظاهراین مرد جوان نمی توانست فرصت حضور در دفتر ادیسون را به او بدهد،چرا که به طور مسلم قیافه اش بر ضدش بود.در هر حال،این فکرش بود که مهم تلقی می شد.اگر اهمیت این جمله می توانست به هر کسی که ان را می خواند منتقل شود،دیگر نیازی به طویل کردن کلام نبود.

بارنز در اولین دیدارش با ادیسون موفق به مشارکت با او نشد.او فرصتی به دست آورد تا در دفتر ادیسون کار کند.با دستمزدی بسیار اندک و انجام دادن کاری که برای ادیسون بی اهمیت، ولی برای بارنز مهم ترین بود.به این ترتیب فرصتی یافت تا " کالای " خود را در جایی به نمایش بگذارد که " شریک " دلخواهش بتواند آن را ببیند.ماه ها گذشت. به ظاهر هیچ اتفاقی نیفتاد که هدف مطلوب او را محقق کند.هدفی که بارنز به عنوان هدف اصلی و قطعی خود در ذهنش معین کرده بود.ولی اتفاق مهم در ذهن بارنز در شرف وقوع بود.وی پیوسته خواسته اش را مبنی بر مشارکت تجاری با ادیسون تشدید می کرد.چه خوب گفته اند روانشناسان، که " وقتی دل کسی به راستی چیزی را بخواهد،ان چیز خودش را نشان می دهد " بارنز برای شراکت تجاری با ادیسون مصمم بود،علاوه بر این، او مصمم بود حاضر و آماده بماند تا ان چیزی که دنبالش بود بدست بیاورد.

او با خودش فکر نکرد: " خب چه فایده ای دارد؟ فکر می کنم بهتر است نظرم را تغییر بدهم و شغل فروشندگی برای خودم دست و پا کنم. "او این طور فکر کرد :من امده ام اینجا تا با ادیسون وارد تجارت بشوم،واین هدف را دنبال خواهم کرد،حتی اگر قرار باشد بقیه عمرم را صرف آن کنم." قصد او همین بود.کاش آدم ها هدفی روشن اختیار می کردند و به آن وفادار می ماندند تا زمانی که ان هدف به وسواس فکری بسیار حاد بدل می شد، آنگاه چه داستان متفاوتی برای گفتن داشتند.

شاید بارنز جوان در آن زمان این را نمی دانست، ولی عزم جزم او،سماجت او در یگانه خواسته اش، باعث شد همه ی مخالفت ها از بین برود و فرصتی را که در صددش بود به او بدهد.وقتی این فرصت فرا رسید، به شکلی متفاوت و از مسیری متفاوت ظاهر شد که بارنز فکرش را نکرده بود.این یکی از حیله های فرصت است.فرصت عادتی موذیانه دارد که از در پشتی وارد می شود.و اغلب در قالب بد شانسی یا شکست موقت خود را نشان میدهد.شاید به همین دلیل است که افراد بی شماری موفق نمی شوند فرصت را تشخیص بدهند.آقای ادیسون به تازگی دستگاه اداری جدیدی ساخته بود که در آن زمان به عنوان ماشین آمر ادیسون معروف بود ( بعدها ادیفون نامیده شد ).فروشندگان او علاقه ای به این دستگاه نشان ندادند.آن ها باور نمی کردندبتوانند این دستگاه را بدون زحمت فراوان به فروش برسانند.بارنز متوجه فرصت پیش آمده ی خود شد،فرصتی که بی صدا از راه رسیده و در ظاهری غیر عادی پنهان شده بود که برای هیچکس به جز بارنز و مخترع جالب نبود.بارنز فهمید که می تواند دستگاه آمر ادیسون را بفروشد.او این موضوع را با ادیسون مطرح کرد و بدون معطلی فرصت را قاپید.او ماشین را فروخت.در واقع، آن را آنقدر خوب فروخت که ادیسون با او قراردادی بست تا ان را در سراسر کشور توزیع و به بازار عرضه کند.از آن شراکت تجاری این شعار بیرون آمد : " ساخت از ادیسون و نصب از بارنز " این پیمان تجاری بارنز را از نظر مالی ثروتمند کرد،ولی او چیزی به مراتب عظیم تر را به اتمام رساند: او ثابت کرد که آدم به راستی می تواند " بیندیشد و ثروتمند شود "

اینکه آن اشتیاق اولیه بارنز چقدر پول نقد به او رساند زیاد مهم نیست، مهم این است که او دارایی هنگفت تری را به دست اورد و خود را براستی شریک ادیسون کبیر دید.او خود را در ثروت دید.او چیزی نداشت که با ان شروع کند،به جز این توانائی که می دانست چه می خواهد، و عزمی که به آن خواسته وفادار بماند تا آن را تحقق بخشد.او پولی برای شروع نداشت.هیچ چیز جز تحصیلاتی جزئی نداشت.اعتبار هم نداشت.ولی شوق،حرارت،ایمان و ارداه برای پیروز شدن داشت.او با این نیروهای ناملموس،و با کمک بزرگترین مخترع تاریخ،خود را به مرد درجه ی یک تبدیل کرد.بصیرت روشن این که یک تکانه ی ناملموس فکر می تواند از طریق اجرای اصول شناخته شده، به همتای فیزیکی خود تبدیل شود.

 

برای دریافت مقالات سایت در خبرنامه خانومانه عضو شوید

جدیدترینها

ليست کامل ...

خانومانه فروشگاه شما

 

 

آمار

  • تعداد کالا: 513
  • بازدید امروز: 2210
  • بازدید دیروز: 7522
  • بازدید کل: 2237864